دریا آرام بود و کشتی در تاریکی شب در حال حرکت بود... ناگهان خدمه در فاصله چند متر جلوتر از کشتی خودشان ، نور کشتی دیگری را دیدند که بی حرکت ایستاده است ، و در صورتی که آنها به مسیرشان ادامه می دادند به هم برخورد می کردند. سراسیمه کاپیتان "هوراتینو" را از خواب بیدار کردند و مساله را به وی اطلاع دادند. کاپیتان بلافاصله خودش را به عرشه رساند و پس از مشاهده کشتی ساکنی که در روبرویشان قرار داشت ، با استفاده از بیسیم به کشتی مقابل دستور داد که مسیرشان را 20 درجه تغییر بدهند . کشتی ساکن در جواب دستور کاپیتان گفت: "ما نمی توانیم ، شما مسیرتان را 20 درجه تغییر دهید" ، کاپیتان از شنیدن این جواب خشمگین شد و دوباره به کشتی مقابل گفت: "من کاپیتان "هوراتینو" هستم و یک ژنرال ارتش ام و دستور می دهم که شما هرچه زودتر مسیرتان را تغییر دهید". و دوباره سمت مقابل جواب آمد: "کاپیتان هوراتینو ، اینجا یک فانوس دریایی است و اگر نمی خواهید به ما برخورد کنید مسیرتان را 20 درجه تغییر دهید...".
..............................
در این داستان اگر کاپیتان یک فرد بیش از حد مغرور نبود ، به سادگی می توانست فقط با کمی تغییر دادن مسیر کشتی به راحتی مساله را حل کند ، ولی او معتقد بود که در شان یک ژنرال نیست تا مسیر کشتی اش را عوض کند ، حتی اگر طرف مقابلش بی حرکت باشد!
در زندگی همه ما موقعیت هایی پیش می آید که غرور و تعصبات بی جا ، باعث می شود علاوه بر شکست خوردن، وقت و انرژیمان را نیز هدر دهیم. گاهی وقت ها فقط با یک تغییر کوچک و پرهیز از غرور و تعصبات بی دلیل، می توانیم به موفقیت های بزرگی دست بیابیم...
سلام سلام
)
.
زیبا بید ( حالا از غرور کور ژنرال بگذریم، چه خدمه نابلد و ناآگاهی که متوجه فانوس دریایی نشدند! خدا رحمتشون کناد
و
این جهان همچون درخت است ای کرام
ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها مر شاخ را
زانکه در خامی، نشاید کاخ را
چون بپُخت و گشت شیرین لب گزان
سست گیرد شاخ ها را بعد از آن
چون از آن اقبال، شیرین شد دهان
سرد شد بر آدمی مُلک جهان
سختگیری و تعصب خامی است
تا جَنینی، کار، خون آشامی است