X
تبلیغات
رایتل

گاهی یک کلمه زندگی ما را دگرگون می‌سازد!  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1393 در ساعت 10:02 ق.ظ

مرد کوری روی پله ها نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت ؛ 
نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود ، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم ؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است ، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ! »